من دل به دریا داده ام
موجم که طوفان زاده ام
ای رهبر آزاده ام
آماده ام آماده ام
پیوسته یاری روشنم
در جنگ با اهریمنم
آماده ی ایثار جان
اینک سرم
اینک تنم
من جلوه ی بیداری ام
ایمانی ام
ایثاری ام
با خصلت آزادگی
در جان هستی جاری ام
من دل به دریا داده ام
موجم که طوفان زاده ام
ای رهبر آزاده ام
آماده ام آماده ام
کوه بلند قامتم
وحی امین وحدتم
در عرصه همبستگی
من ملتم من امتم
این وقت را سامان بده
امواج را طوفان بده
ای رهبر آزاده ام
فرمان بده فرمان بده
::جلوه بیداری کلیک فرمایید::
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم. پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد. امروز انگار اينجا بهشت است. خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
عرفان نظرآهاری



