تبليغاتX
پیام گل سرخ

فرجام
تاريخ: دوشنبه 1385/05/30 ساعت :17:30

 

 

محمد، از پس ِ خوابی کوتاه، سر از زمین ماسه ای غار ِ حرا برگرفت. هوا خنکایی لرزآور داشت. شب، گویی به نیمه خود رسیده بود (1).

محمد، سر سوی بیرون چرخانید: به آسمان اندر، هلال ِ لاغر ماه، نور کم جان ِ خویش را بر کوه های حرا و تبیر و دشت ِ گسترده جنوبی افشانه بود. مکه و طبیعت پیرامون آن و سر به سر جهان اما، به خوابی ژرف غرقه بودند. سنگین سکوتی غریب، هستی را یکسره در خویش فرو پیچیده بود. از هیچ سو، هیچ صدا فراز نمی شد. گویی آن شب، جمله زمین و زمان نیز با زندگان، به خواب اندر شده بود. نسیم از جنبش بازمانده بود، و رودی نیز اگر بود، یقین، آنک پای از رفتار کشیده بود.

محمد، پیشتر بسیار نیمه شبان را با بیداری سپری ساخته بود. لیک آن مایه سکوت و آرامش را هرگز نه شنیده و نه احساس کرده بود: گوش از شدت بی صدایی به درد دچار می آمد. فضا گویی جنسی از ابدیت یافته بود. زمان انگار از گذر ایستاده بود، و هستی در یکی لحظه از بی مرگی و زوال ناپذیری ، مطلق مانده بود.

سکون و سکوت چنان بود که گیاهی اگر می رست  یا غنچه ای بر بوته ای می شکفت ، یقین که صدای آن در گوش می آمد.

پس، ناگاه، به آسمان اندر ، نوری تند ، از جنسی غریب آشکار گشت. و جمله افق نگاه محمد را پر ساخت. آنگاه محمد ، ترسان، در جسم و جان خویش جنبشی احساس کرد: لرزشی در تن. دوّار سر. دوران. دوران. تا مرز سرگیجه.فشار.فشردگی تن و هم روح. بیرون شدن چیزی از تن : ذره ذره. درد. درد. درد.دردی بیرون از توان مردی به نیرو حتی ، چونان محمد.درد واپسین دم زندگی: مرگ. بیرون رفتن کند و کشنده ی جان از تن(2).

پس، لرزش. ورود موج هایی نرم در بدن. شستشوی روح در مایعی لطیف از جنس نور.

گویی زایشی دوباره. زندگانی ای نو. دیگر شدن جنس جان. آنگاه، احساس سبکی و زلالی و شفاف شدن. گسترش گنجایش وجود. فرو افتادن پرده ها از برابر دیدگان و گوش ها و دل و عقل.

چه مایه، هستی دیگر شده بود! چه سان زنده، زیبا و ژرف!

آن توده نور، ناگاه در هم پیچیدن و از هم گشودن گرفت. پس، از میانه آن، موجودی بس باشکوه پدیدار گشت. آشنا می نمود: گویی هم آن بود که پیشتر به چندید بار، در رویا و بیداری بر محمد آشکار گشته بود. لیک اینک بس آشکارتر و هم روشن تر می نمود. نیز، در بزرگی چندان، که دیدگان محمد، با او پر شد. به سیما و هیأت، چونان مردی به غایت خوبرو؛ با جُبّه(3) ای از دیبای سبز در تن؛ فروپیچیده در یکی هاله از نوری آسمانی.

محمد به هر گوشه ای از آسمان نگریست، او را دید.

پس صدایی به لطافت باران و خوشنوایی آوای جویباران از او برخاست:

-         محمد!

محمد، با لرزه ای آشکار در صدا، پاسخ گفت: بله؟

-         بخوان.

-         من ...؟! چـ... چه بخوانم؟!

-         نام خدایت را .

-         چـ... چگونه بخوانم؟

-         بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.

پس، محمد، همنوا با آن موجود آسمانی، خواندن آغازید:

-         ... آدمی را از یکی لخته خون آفرید.

بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترین است.

هم او که به وسیله قلم آموزش داد.

و آدمی را، آنچه که نمی دانست، آموخت ...

خواندن پایان گرفته بود. آن صدای آسمانی فرو خُفت. آنگاه، دیگر بار، گوینده آن، به هیأت نخستین درآمد؛ و آن توده نور آسمانی، به یکباره کمرنگ، و سپس ناپدید گشت.

احساس خستگی ای ژرف، محمد را دربر گرفته بود. سخت خویش را کوفته می یافت.

گویی تن او را با جمله استخوان هایش، در هاونی کوفته بودند. هم، گرمایی تند در پیکر و سر خویش می یافت. انگار که در درونش کوره ای افروخته بودند. با این رو اما، شانه هایش در لرزشی تند از هیجان بود.

بُهتناک، خواست تا از جایی برخیزد. لیک، زانوهایش را نایی نمانده بود. پس، پاها در زیر سنگینی تن، دو تا شدند؛ و او بر زمین پهن شد. در آن حال، پیشانی بر زمین نهاد و صدایش به گریه، فراز شد ...

 

 

1-     عالمان شیعه، بعثت رسول خدا را در «27 ماه مبارک رجب» می دانند. عالمان اهل سنت، در این مورد اختلاف دارند: برخی از ایشان وقوع این حادثه را در «17» عده ای «18» و جمعی نیز «24» ماه مبارک رمضان می دانند. گروهی از آنان نیز آن را در «12 ربیع الاول» گفته اند.

2-       در این مورد حدیثی از قول پیامبر(ص) هست؛ که می فرمایند: « وقتی نیست که به من وحی برسد و من گمان نکنم که روحم گرفته می شود.»

3-       جُبه : جامه گشاده و بلندی که روی جامه های دیگر به تن می کنند.

 

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
لا فتـــــی الا علـــــی لا سیـــــف الا ذوالفقـــــار
تاريخ: یکشنبه 1385/05/15 ساعت :15:15

 

 

کــعبه چــون گـــوی سبــق از سینه سینا گــرفت

     پــــایه بــــرتر از فــــراز گــــنبد مینــــا گــرفت

 

          خانــه، بـی سالار و صاحب بود تا میــلاد شـــاه

                سر به کیوان زد چه ربّ البیت دروی جا گـرفت

 

                     تـا ز بــرج کــعبه خــورشید حقیقت جــلوه کــرد

                          چرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گـرفت

 

کــــعبه شــد تا با مقــام لــــی مع اللهّــی قریــــن

     از شرافـــت همســـری تا بزم اواَدنـــی گـــرفت

 

          خـــاک بطحا زین عنــایت آنچنان شد ســربلنـــد

               رونق عــزّ و شرف از مسجد الاقصــی گــرفت

 

                     کــــعبه شـــد تا مـــرکز طـــاووس گـــلزار ازل

                          تا ابد زاغ و زغــن یکســر ره صحــرا گـــرفت

 

خلــوت حـــق شد ز هر دیـو و دَد ِ نا پـاک پـاک

     در پنـــاه اســـم اعظـــم مــنزل و مــأوا گـــرفت

         

          خیـــر مقـــدم ای همایـــون طالـــع برج شـــرف

               ملک هستــی زیب و فرّ زان طلعت عزّا گــرفت

 

                     نغمــــه دستــــان نباشد در خــــور این داستـــان

                          شـــور، جبریــل امیـــن در عالـــم بــالا گـــرفت

 

          گــوش جــان بگشا و بشنــو از امیــن کردگـــار:

          لا فتـــــی الا علـــــی لا سیـــــف الا ذوالفقـــــار

 

 

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |