
دختر فکر بکر من غنچه لب چو وا کند
کام زمانه را پر از شکر جان فزا کند
خامه مشک سای من گر بنگارد این رقم
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائره وجود را جنت دلگشا کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من از جلوه دلربا کند
نظم برد بدین نسق ازدم عیسوی سبق
وهم به اوج ناموس اله کی رسد؟
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند؟
ناطقه ی مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیده ی نثا کند
فیض نخست و خاتکه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبداء و منتهی کند
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینه ی حق نما کند
مطلع نور ایزدی مبداء فیض سرمدی
جلوه ی او حکایت از خاتم انبیا کند
بسمله صحیفه ی فضل و کمال و معرفت
بلکه گهی تجلی ازنقطه ی تحت با کند
دائره شهود را نقطه ی ملتقی بود
بلکه سزد که دعوی لو کشف الغطا کند
حلمل سر مستمر حافظ غیب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ما سوی کند
عین معارف و حکم بحر مکارم و کرم
گاه سن محیط را قطره بی بها کند
لیله قدر اولیاء نور نهار اصفیا
صبح جمال او طلوع از افق علا کند
بضعه ی سید بشر ام ائمه غرر
کیست جر او که همسری با شه لافتی کند
وحی نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
پایه ی قدر او بسی پایه به زیر پا کند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حیث از آن سرو از آن حیا کند
نفحه ی قدس بوی او جنبه ی انس خوی او
منطق از او خبر ز لا ینطق عن الهوی کند
قبله خلق روی او کعبه عشق کوی او
چشم امید سوی او تا به که اعتنا کند
بهر کنیزیش بود زهره کمینه مشتری
چشمه ی خور شود اگر چشم سوی سها کند
مفتقرا متاب رو از در او به هیچ سو
زانکه مس وجود را فضه ی او طلا کند

آن شب تمام آسمان همدرد ما بود
شب بود و من بودم تو بودی و خدا بود
آن شب بقیع از ناله من مویه می کرد
مــاه از ته دل نـــاله می کرد مـــاه برگرد
آن شب مدام از آسمان مهتاب می ریخت
بر قامت مجروحت آسمان آب می ریخت
آن شب اگر زانو زدم حق می دهی ها!
تنهــــا شدم تنهـــا شدم تنهـــای تنهــــا
تو بهتر از هر کس غریبــی را چشیـــدی
تو لـرزش دست علــــی را خـــوب دیدی
از پا نشستم تا بدانـــی بی تــــــو هیچم
آن شب شکستم تا بدانی بی تو هیچــم
ای کشتی صبر علی پهلو گرفتی
با تو چه کردند از علی هم رو گرفتی
همدست بودند و تـــو را از مــن گرفتند
نا مرد مردمان انتقــام از زن گرفتنـد
در آخرین لحظه امیدم را گسستند
دست مرا بستند و دستت را شکستند
دنبال من پهلو شکسته مـی دویدی
ر پشت سر هم ردی از خون می کشیدی
همخانه تــــو همنشین رنج و درد است
این خانه دیگر بی نگاهت سرد سرد است
دیگر برای من امیدی جز خـدا نیست
نجا کسی با دردهایم آشنا نیست
تا قامت مجروحت از چشمم نهان شد
سربسته می گویم علی هم ناتوان شد
ینعی که بی زهـــرا شدم؟ بـــاور ندارم
ای کاش دیگر سر زخاکت بر ندارم
آن شب تو را چون نوح در گرداب دیدم
ماهــــی میان ابـــری از خوناب دیـــدم
آن سو پیمبـر از تو استقبال می کرد
این سو تو را جان علی دنبال می کرد
مــن در قفس ماندم ولی تو گرم پـــرواز
همتای من! رفتی و تنهـــا مانده ام بـــاز
شام غریبان تو آن شــب دیدنـی بـــود
تصویر تو در چشم زینــب دیدنی بود



