جز در ِ خانۀ تو در نزنم جای دِگر
نروم از سر ِ کوی تو به مأوای دِِگر
من که بیمار ِ غم ِ هجر ِ توام می دانم
جز وصال تو مرا نیست مُداوای دِگر
ترسم آخر که شب ِ هجر ِ تو پایان نرسد
روز وصلت به من ِ بی سر و سامان نرسد
بیا مولا مولا مولا مولا
بیا مولا مولا مولا مولا
آتش ِ عشق ِ تو در سینه نهُفتن تا کی؟
همه شب از غم ِ هجر ِ تو نخُفتن تا کی؟
طعنه از غیر تو ای یار شنُفتن تا کی؟
روی نادیده و اوصاف تو گفتن تا کی؟
چهره بگشای که رخسار تو دیدن دارد
سخن از لعل ِ تو ای دوست شنیدن دارد
ترسم آخر که شب ِ هجر ِ تو پایان نرسد
روز وصلت به من ِ بی سر و سامان نرسد
بیا مولا مولا مولا مولا
بیا مولا مولا مولا مولا
اگر ای محض ِ رَه ِ مهر بیایی چه شود؟
نظری جانب ِ عُشاق نمایی چه شود؟
غنچه لب به تکلم بگشایی چه شود؟
همچو بلبل به چمن نغمه سَرایی چه شود؟
ترسم آخر که شب ِ هجر ِ تو پایان نرسد
روز وصلت به من ِ بی سر و سامان نرسد
بیا مولا مولا مولا مولا
بیا مولا مولا مولا مولا
یابن الزهرا
ای که رمز بود و نبودی
یابن ّطه
ای که دل از کفم ربودی
مولا مولا
من نبودم اگر نبودی
مولا مولا
من نبودم اگر نبودی
گلاب و عطری
امید نصری
ولی عصر(عج)ی تو
من که گه تا دم میخانه گریزی زده ام
همه عمرم که دم از هجر عزیزی زده ام
من کجا دیدن آن ساقی گل چهره کجا؟
خجلم زان که فقط لاف کنیزی زده ام
کنیزت گر بودم تو را می دیدم
چنین گرد گناه نمی چرخیدم
سر وصل تو دارم من
بیا چشم انتظارم من
به پایان می رسد عمرم
دگر فرصت ندارم من
ترسم عمرم سرآید
مهدی (عج) اصلا ً نیاید
پرچم فاطمه(س) را
تو بیا برپا کن مهدی(عج)
ماجرای فدکش تو بیا افشا کن مهدی(عج)
دشمن فاطمه(س) را تو بیا رسوا کن مهدی(عج)
قبر پنهان شده اش تو بیا پیدا کن مهدی(عج)
نبی(ص) گوید بقیة الله
علی (ع) گوید بقیة الله
بقیع گوید بقیة الله
بقیع گوید بقیة الله
ای دلا از نگار خود گله معنا ندارد
بین معشوق و عاشق فاصله معنا ندارد
فاصله روی سیاه ماست
پرده غیبت گناه ماست
و پیامی در راه
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جزامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفتن: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت،
جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید،
دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.
باد بادک ها به هوا خواهم برد.
گلدان ها آب خوهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آتشی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
دوست خواهم داشت.
و پیام دوستی را به همه خواهم رساند.
چشمه محبت را به خروش خواهم آورد.
عشق را روانه دلهای خسته خواهم ساخت.
دوست داشتن را یاد خواهم داد.
در وفــاي عــشق تـو مشهــور خوبانــم چو شمـــع
شــب نشين كــوي ســربازان و رندانــم چو شمـــع
روز و شــب خوابم نمــي آيد به چشــم غــم پرست
بــس كه در بيمــاري هجــر تـو گريانــم چو شمـــع
رشتــه صبــــرم بــه مقــراض غمـــت ببريــده شــد
همچنــان در آتــش مهــــر تـو سوزانــم چو شمـــع
گــر كميــت اشـــك گلگــونــم نبــودي گــــرم رو
كـي شدي روشـن به گيتــي راز پنهانــم چو شمـــع
در ميــان آب و آتــش همچنــان سرگــرم تـو اسـت
ايــن دل زار نـــزار اشــك بارانـــم چو شمــــع
در شــب هجــران مــرا پروانـــه وصلـــي فرســت
ورنــه از دردت جهانــي را بسوزانـــم چو شمــــع
بـي جمــال عالـــم آراي تـو روزم چون شــب اسـت
با كمــال عشــــق تـو در عيــن نقصانــم چو شمـــع
كوه صبــرم نــرم شد چون مــوم در دســت غمـــت
تــا در آب و آتـــش عشقــــت گدازانـــم چو شمــــع
همچــو صبحــم يك نفــس باقـي است با ديــدار تــو
چهـــره بنمــا دلبــرا تا جــان برافشانــم چو شمـــع
ســـرفرازم كـن شبـــي از وصـــل خود اي نازنيـــن
تـا منـّـــور گــردد از ديــــدارت ايوانـــم چو شمــــع
آتـــش مــهر تـو را المـــاس عجـــب در سر گرفـت
آتـــش دل كــــي بـه آب ديـــده بنشانـــم چو شمـــع


