
باز كن پنجره را! ...
كه نسيم ... روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد،
و بهار ... كنار هر برگ و روي هر شاخه ،
شمع روشن كرده است.
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند.
كوچه يكپارچه آواز شده است،
و درخت گيلاس ... هديه جشن اقاقي ها را،
گل به دامن كرده است.
باز كن پنجره را! ...
هيچ يادت هست؟
... كه زمين از عطش وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سر و سينه گل هاي سپيد،
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
بيا معجزه باران را باور كن!
و سخاوت را در چمنزار ببين!
و محبت را در چشم نسيم!
كه با همين دست تهي،
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد.
باز كن پنجره را! ...
خاك جان يافته است.
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره را اي دوست!
وبهار را باور كن!
من از دنياي عشق و شور مستي
چنين افتاده ام در دام پستي
به بند خود گرفتار و اسيرم
نمايان كن مرا از خود پرستي
محبت در دلم چون آب جوشيد
ز نور روشن مهتاب نوشيد
سحرگاهان چو شبنم از سر شوق
صبوري كرد تا بيدار خورشيد
اي رها اي رها
به دريا هاي محنت
بجو راز محبت
اگر داري اميد ساحل اي دوست
مشو از زورق دل غافل اي دوست
هر شب که شریک غربت فانوسم
از داغ تو می چکد گل افسوسم
صد بار تو را آه کشیدم از دل
یک بار بیا تا نکنی ما یوسم
آدینه ای دیگر به تکرار گذشت
من ماندم و رویای پر از کابوسم
دیباچه عشق و معنی شور تویی
من واژه گنگ و پوچ این قاموسم
دستان مرا بگیر ای دست تو سبز
از روی ادب پای تو را می بوسم
به نام او که آرامشم از اوست .
باز هم دیر کرده ای و نمی دانی که چقدر منتظرت هستم
نمی دانی که دیر کردنت چقدر غم بزرگیست
آسمان بدون تو تهی از ستاره هایی ست که چراغ شب عشاق هستند .
تمام دشتهایی که من می شناسم بدون تو پذیرای هیچ محبتی نمی شوند .
من به تو محتاجم و ما.
مثل تمام مرگهایی که به امید رستاخیزند من نیز
به امید آمدنت خواهم ماند .
معشوقه ی عالمیان !
تمام احساسم مال توست و قشنگترین ترانه های صبحگاهی را برای تو به لب جاری می کنم .
می دانی ؟
می دانی بهترین عطرهایم از نفس تو ساخته می شوند و زیباترین آسمان فقط در نگاه تو جلوه می کند .
من برای آمدنت دلتنگم و برای تمام یاسهای وحشی کاغذهایی از جنس خاطره
تدارک دیده ام .
این روزها همیشه بد اخلاق و خسته ای
اصلا حواست هست دلم را شکسته ای
اصلا حواست هست که با این زبان تلخ
بند امیدهای خودت را گسسته ای؟!
هر روز اتفاق بدی می رسد ز راه
تا منتهی شود همه ی حرف ها به آه
تا باورم شود که تو از دست رفته ای
تا باورم شود همه ی عمر اشتباه... !
دیگر صدای ممتد این زنگ های سرد
یاد آور شروع اسفبار یک نبرد !
یاد آور کسی که خدا در مقام مرد –
- من را به او سپرد و خودش را خلاص کرد!
حالا کجاست آن همه قند و نباتتان؟!!
آن روزهای خوب و پر از اشتیاقتان؟!!
آیینه ام شکسته ، دلم خط خطی شده
این بود حرمت دل چشم و چراغتان؟!
ادامه مطلب
هي تو!!
آري با تو هستم مگر شور بيقراريم را نمي بيني؟
... مگر عطر نفسهاي بيتابم را نميشنوي؟
پس چرا سراغ دلتنگيهايم را نمي گيري؟
... من كه پر بودم از عطر نفسهاي آشنا
پس چرا دستهاي غربتم را نوازش نمي كني؟
مگر نه اينكه قرارمان تنها بربيقراري بود و بس
مگر نه اينكه قرارمان بود تنها درهمين كوچه پر از عطر اقاقي بود ...
پس چرا رشته هاي تعلق را گسسته اي ..؟؟

به آب روان گفـــت گـــل کـاز تو خواهــم
کــه رازی کــه گویـــم بـه بــلبــل بگویــی
پبـــــام ار فرستــــد، پیــــامــش بیــــــاری
به خـــاک ار در افتـــد، غبـارش بجویـــی
بگویـــی کـــه مـــا را بُـــود دیــــده بر ره
کـــه فــــردا بیـایـــی و مــــا را ببـویــــی
بــــگفتــــا بـــه جــــوی آب رفتــه نیــایــد
نیـــابـــی مـــرا، گرچــه عمــری بجویــی
پیـــامــــی کــه داری بــه پیــــک دگــر ده
بـــه امــــید مــن هرگــز ایــن ره نپویـــی
مــن از جــوی چــون بــگذرم بـر نــگردم
چــو پژمــرده گــشتی تــو،دیــگر نرویــی
بــه فــردا چــه مــی افکنـــی کـار امـروز
بــخوان آن کســی را کــه مــشتـاق اویــی
بــــد انـــدیشــــه گیتــــی بنـــاگــه بـــدزدد
ز بلبـــل خوشـــی و ز گــل خــوبــرویــی
چــو فــــردا شــود، دیـــگرت کـس نبویــد
که بی رنگ و بی بوی،چون خاک کویــی
دل از آرزو یــــک نفـــــس بــــود خـــرم
تـــو انـــدر دل بــــاغ، چــــون آرزویـــی
چو آب روان خـوش کن این مـرز و بگذر
تــو مــانند آبــــی که اکنـــون بــه جویـــی
نـکو کــار شـــو تـــا توانــی، کـــه دائــــم
نمــــاند اســـت در روی نیـــکو، نکویـــی
تـــو پـــاکیـزه خــــو را شکیبــــی نباشـــد
چــــو گــــردون گـــردان کنـــد تندخویــی
نبینـــــد گـــه سختــــی و تنــــگ دستــــی
ز یــــاران یــک دل، کســی جز دورویـی


